![]() |
کلبه ی تنهایی |
![]() |
| به کلبه ی احساسات یه رسوا خوش اومدی |
|
غم تو برای من
|
|
كس نيايد به در خانه من بيقرار است دل ديوانه من يار من رو به زوال است چه كنم شده ويران من و كاشانه من آه خداي من ... مرا ياراي آن ده تا من بمانم ... از هر چه كه دارم بيزار و منزجر شده ام ... آنچه كه بايد داشته باشم ندارم ... پس من چه دارم؟ هيچ ... خستهتر از آنم كه بتوانم كه تاب اين همه غم اين همه درد بياورم ... چه ميتوان كرد؟ واقعا چه ميتوان كرد؟ چه ميبايد گفت؟ آنقدر شكستهام كه نميدانم ... چه بگويم، چه بخوانم ... اي خدا ... ديشب تو خود ديدي كه چه شد ... اينجوري خدايي مي كني؟ اينجوري بندههاتو دوست داري؟ اينجوري جواب اشكامو ميدي؟ اينجوري اونايي كه سر تعظيم در برابر عظمت تو فرود ميارن رو دوست داري؟ خداي من ... هميشه هر بلايي سرم اومد گفتم حكمته ... هر اتفاقي برام افتاد گفتم تو خدايي و ميدوني داري چيكار ميكني ... اما حالا ... خب بازم بلا ميخوام بازم ميخوام داغونم كني ... اما نفس منو غمگينش نكن ... چرا اونو ميشكني ... چرا گذاشتي عشق من اينقدر خورد شه؟ تو مگه خدا نيستي؟ ميخوام باهات قهر كنم ... ميدونم كار بديه اما ميخوام باهات قهر كنم ... من دارم كفر ميگم؟ خودم ميدونم دارم كفر ميگم ... ميخوام بدوني كه ديگه طاقت ندارم ... صداي هق هق گريه اوني كه ميپرستمش ... طاقت اينو ندارم ... حتي اگه اون نخواد عشق من باشه ... حتي اگه منو دوستم نداشته باشه ... صداي نالههاش داغونم ميكنه ... نكنه قدرت تو از خداي ... كمتره؟ نكنه خداي اون از خداي منو عشقم ... خدايي كن ... تو خدايي و خدايي كن ... منو ببخش خدا ... چون نميتونم براش كاري كنم به تو گير دادم ... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
« غم اومده خونه من انگشته بر در میزنه مهمون ناخونده من هر شب به من سر میزنه این غمه که در میزنه دلم براش پر میزنه مهمون ناخونده من هر شب به من سر میزنه ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه من یه وقت نشه هوس کنی بری خونه یار من دل کوچیکش جای تو نیست خونه تو دل منه خونه تو ای غم همیشه تو قلب و محفل منه...» «داریوش» |
|
2 نوشته شده در
شنبه 1385/08/27ساعت 16:56 توسط کیومرث کیارس |
|
|
|
|
ما چهار تا رفيق صميمي هستيم كه چند سالي از هم دور مونديم ... من و اسي و رضا و محمد... كه البته من و محمد از 4 سالگي با هم بوديم ... نسبت فاميلي هم داريم ... خيلي وقته چهار تايي با هم نبوديم ... واي محمد ... يادته اون شبي كه اومدي كافي نت؟ بعدش مرتضي (پسر عموم) هم به جمعمون اضافه شد؟ خيلي خنديديم... امان براد پيت رو يادته... يادته برداشتي گفتي «كيو، امان براد پيت الده» يادته تو كافي نت چيكار ميكرديم ... چي ميگفتيم ... يادته تو ماشين چقدر خنديديم ... يادته به چي مي خنديديم؟ با اون تيپ كولي شما دو تا بياين كافي نت ... ونا چيه؟ هي، بفكر وا تلويزيونا؟ بفكر وا كچكا ... آبجي، مسكه ناخوي؟ وره بخو، هظ كه ... بعدش هم رفتيم كافه ... تو كه قليون نميكشيدي ... اي بابا ... شب بلندي نبود اما خيلي خوش گذشت ... نمي دونم چرا ياد دوستام افتادم ... ........... يه مطلب ديگه هم يادم اومد ... دقيقا 6 سال پيش ... براي اولين بار افسردگي اومد سراغم ... خيلي بچه بودم واسه اين چيزا ... به اصرار مامان رفتم پيش يه روانپزشك ... هنوز حرفاش تو گوشمه ... وقتي دردمو بهش گفتم ... بهم گفتش ... هيچ كي نمي تونه كمكت كنه ... تو يه آدم خاص هستي ... با مشكلات خاص ... واقعا راست مي گفت ... واقعا كاري نمي تونست برام انجام بده ... اما يه نكتهاي بهم گفت ... ازم پرسيد چي شد عاشق اين خانمي كه ميگي(الناز) شدي؟ گفتم نمي دونم ... گفت بهت قول ميدم يه روزي دوباره عاشق شي ... اما با چشم باز ... و اون وقت ميفهمي دوست داشتن يعني چي ... عشق يعني چي ... يادم نميره قسم خورد و اينو بهم گفت ... اون روز به حرفاش توجهي نكردم اما ... اما الان همه حرفاشو درك مي كنم ... سيذارتا ... سيذارتا ... مي دوني چيه ... الناز هيچ وقت منو نشناخت ... اما نو خيلي زود داري منو ميشناسي ... تو منو، اون چيزي كه هستم رو ميبيني... عشقمو حس مي كني ... اما اون منو نمي ديد ... احساسمو درك نمي كرد ... اين من بودم كه 8 سال پاش موندم ... اين من بودم كه يك سال بعد اون 8 سال هم تنهايي هامو به اون تقديم كردم ... تموم شد ... همه چي تموم شد ... شايد اين حرفايي كه نوشتم ناراحتت كنه... اما بايد مي گفتم ... بايد مي نوشتم تو منو ميبيني و داري چشمامو باز مي كني ... خيلي وقت بود ديگه خودمو نمي ديدم ... الان دارم خودمو ميبينيم ... ميبينيم چقدر از اين دنيا عقب موندم ... ديگه بسه ... ترانه هاي من براي تو .... يه چيز رو سينم دارم ... «هرجا عشق بزرگي وجود دارد، معجزات بزرگي به وقوع ميپيوندد.» زير اين نوشته تو منم يه چيزي نوشتم ... اين آرامش خستگيهامه ... نمي دونم تا كي تا كجا مي تونيم با هم بمونيم .... هيچ وقت از بابام چيزي نخواسته بودم ... الا اون شب ... اون شبي كه فقط من و تو مي دونيم چي به سرمون اومد ... اون شب از بابام خواستم تو رو بهم بده ... گفتم بابا دوستت ندارم اما تو منو دوست داري ... هر كاري ميتوني برام انجام بده بابايي ... نميدونم چرا دارم گريه ميكنم ... هيچ وقت از بابام چيزي نخواستم ... ميدوني سيذارتا ... تا حالا هر كسي چيزي از بابام خواسته دست خالي برنگشته ... من پسرشم ... من صداقت رو از همون بابا به ارث بردم ... نمي دونم ... تو وجود داري ... به منم وجود دادي ... دارم سعي ميكنم بهتر باشم ... خيلي بهتر ... جان فدايت ... م... |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/23ساعت 14:12 توسط کیومرث کیارس |
|
|
پرواز عجیب من
|
|
سلام بچهها ... خيلي وقته به شما دوستاي نتي سر نميزنم ... دليلشو هم احتمالاً خودتون ميدونين ... راستشو بخواين مهمترين دليلش اينه كه بيش از حد به اين وبلاگ وابسته شده بودم ... و يه دليل ديگه هم داره كه ... كه بماند ... خب ... يه احساسي تو وجودت شكل ميگيره ... لذت ميبري، حال ميكني، رفتارت عوض ميشه ... من الان اون شكلي شدم و انگار از زمين جدا شدم ... نه اينكه تو هوا معلق باشما ... اما از زمين جدا شدم ... آره ديگه ... حالم خوبه، حال سيذارتا هم خوبه ... آهان ... ديشب به يه نكتة جالب رسيدم ... ميدونين، اون وقتا كه با الي بودم وقتي يه دختري رو ميديدم به راحتي ميگفتم آره ازش خوشگلتره يا نه زشتتره ... اما از وقتي مهر سيذارتاي نازنينم تو دلم نشسته ديگه هيچ كسي رو خوشگل نميبينم ... واقعاً جالبه اين احساس ... يعني يه روز هر چي سعي كردم قبول كنم خوشگل ديگهاي هم وجود داره نشد ... هر كسي رو نگاه ميكردم ميديدم نه، آخه اين كجاش خوشگله ... به خدا اينجوري شدم ... نميدونم خوبه يا بده ... اما اين احساس منه و منم به احساس قلبم احترام ميذارم ... همة خوشگليهاي دنيا رو تو چهره و وجود سيذارتا ميبينم ... تو ميداني كه بر عشقت اسيرم هر آن امري كه گويي ميپذيرم اگر جان نيز بخواهي نازنينم بميرم گر بر اين امرت نميرم اين دو بيت هم وقتي تو تنهايي تنهاييهام به سيذارتا فكر ميكردم به ذهنم رسيد ... شايد ظاهر خوشگلي نداشته باشه اما وجودش خيلي واقعيه (منظورم اين شعرست )... راستي ميخوام اسم بوسهها (همون كامنتهاي وبلاگم) رو عوض كنم ... اگه كسي پيشنهادي داره ممنون ميشم تو كامنتش بگه ... بدرود تا پست آتي .... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/21ساعت 11:33 توسط کیومرث کیارس |
|
|
خدایا ممنونم
|
|
کاش یا رب آنچه می خواستم ....
فکر می کردم برم پیش دوستام خیلی بهم خوش می گذره ... اما نشد ... دوست داشتم زودتر برگردم تهران ... آره دیگه ... البته این مسافرت همچین هم بی تاثیر نبودش ... اول اینکه پام سوخت و هنوز نمی تونم کاملا درست راه برم ... البته یه سوختگی سطحی ... اما مورد دوم که خیلی هم مهمه اینه که اعتماد به نفس گمشده ام رو پیدا کردم ... همیشه وقتی اینجوری به خودم ایمان داشتم می زدم تو خط دختر بازی ... اما الان واقعا دوست ندارم ... به خدا طوری شدم وقتی یه دختری نگام می کنه رومو برمیگردونم ... می دونم شاهکار نمی کنم .. تازه دارم آدم میشم ... و اینو مدیون سیذارتای مهربونم هستم ... واقعا چشامو باز کرده ... دید آدما نسبت به زندگی خیلی مهمه ... دیدم خیلی بهتر شده ... البته دنیا برام ارزشی نداره ... تنها ارزش این دنیا برام حضور سیذارتاست ... نه اینکه اگه دیگران نباشن خوشحال بشما ... نه اینطورام نیست ... اما اینقدر حضور این فرشته دوست داشتنی تاثیرشو تو وجودم گذاشته که چشام فقط اونو می بینه ... الان یه حس عجیبی دارم ... آخه امروز بعد مدتها با سیذارتا بودم ... روزای اول اینقدر شیفته ظاهرش نبودم اما الان هر چی نگاش می کنم سیر نمیشم .... هر روزی که می گذره بیشتر دیوونه ظاهرش میشم (قبل از این دیوونه باطنش هم شدم) ... البته با اینکه واقعا خوشگله،واقعا زیباست هیچ وقت نمی تونه مثل باطنش خوشگل باشه ... درباره باطنش جز احترام چیزی نمی تونم بگم ... احترامی که تا حالا برا کسی قائل نبودم... شاید سیذارتا هم به خاطر باطن واقعی منه که تا الان منو همراهیم کرده ... آخه چشاش می بینه ... اون چیزی که خیلی ها نمی بینن و یا نمی خوان ببینن و اون می بینه ... منو به خوب بودن، پاک بودن، آدم بودن نزدیکم کرده ... و البته هیچ وقت به زور چیزی رو بهم تحمیل نکرده ... آخه خودش می دونه منم تا حدی لجبازم و ممکنه ... آره دیگه ... پاکی وجود این دختر منو خجالت زده می کنه ... برا همینه که می خوام پاک باشم ... از صمیم قلب خدا رو شکر می کنم ... بابت این احساسی که بهم داده ... بابت این آشنایی ... بدرود تا آپ بعدی ... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/14ساعت 19:50 توسط کیومرث کیارس |
|
|
|
|
نه تو ضعیف نیستی. تو نه ضعیفی نه ترسویی نه هوسباز . تو اشتباه نمیکنی. داری درست فکر میکنی. همیشه ما هممون فکر میکنیم که راه درست رو خودمون انتخاب میکنیم. همیشه هر کی واقعیت رو میگه و کثافتای زندگی رو معلوم میکنه خودمون رو جمع و جور میکنیم . یه حس بدی بهمون دست میده میترسیم. ما همیشه از واقعیتای زندگی فرار میکنیم بعد برای اینکه عذاب وجدان رو خفه کنیم شروع میکنیم به سرزنش کردن آدما . آدمای مسخره. همشون خودشونو زدن به اون راه. همشون شدن باکره و دست اولی. هی میدونی من حالم ازشون بهم میخوره همشون میخوان از آدما یه سطل زباله بسازن همشون کثیفن . بی وجدانا. به ما میگن هوسباز .! کیومرث! میدونی بهت گفته بودم اگه up date کنم اونم واسه تو خیلی بد میشه گفتم که دوستات شاید ازت متنفر شن . گفتی که واست مهم نیست گفتی من برات مهمم. میدونی من دوست دخترت نیستم . من عشقت نیستم من فقط یه دوستم. یه دوست که شبیه بقیه دوستا نیستم سرزنشت نمیکنم بهت نمیگم چرا سیگار میکشی چون عقل داری چون به عنوان یه آدم که بزرگ شده برات ارزش قائلم دوستت دارم اما نه از اون دوست داشتنها از اون دوست داشتنایی که فقط دوست داشتنه .میدونی کیومرث زندگی عجیبیه حاضرم باهات شرط ببندم که نصف دوستات میدونن که سیذارتا همون..... آره من همونم . ولی کیومرث به همه بگو که خودت خواستی که من ... نباشم گفتی بعضیا جنبه ندارن . من جمله تو رو کامل میکنم بعضیا آدم نیستن بعضیا از آدمای جدید خوششون نمیاد بعضیا از چیزای جدید خوششون نمیاد از آدمای نفهم و کله خری مثل من خوششون نمیاد من دوستت دارم به خاطر خودت به خاطر نگاهات به خاطر وجود قشنگت که آلوده به گناهای این دنیای کثیف شده دوستت دارم به خاطر خودت نه از اون دوست داشتنا .چه فرقی داره اسمت کیومرث باشه یا..... چه فرقی میکنه تو زندگیت چند تا دوست دختر داشتی مهم اینه که من رو مثل هیچکدوم از اونا دوست نداری منو مثل خودم دوست داری اونجور که باید دوست داشته باشی دوست داری . من و تو آدمای عجیبی هستیم شاید زیادی پرتیم شاید زیادی اونور ماجرا رو میبینیم اما هر چی هستیم دروغگو نیستیم . نفس بکش. داد بزن بلندتر بلندتر به خاطر من به خاطر خودت تمومش کن این زندگی زورکی رو این تنهایی مطلق رو نفس بکش بلندتر فریاد بزن بذار مسخره مون کنن بذار بخندن بذار بدونن ما چقدر قدرتمندیم میخوایم بلند شیم از این خواب مسموم بیدار شو بذار بگن منم یه هوسم بذار بگن یه عشق رنگیم توکه میدونی من سیاه و سفیدم بلند شو بذار همه دنیا بدونن که تنها نیستی نه تو تنها نیستی! سیذارتا |
|
2 نوشته شده در
جمعه 1385/08/12ساعت 22:47 توسط کیومرث کیارس |
|
|
زود میام
|
|
سلام بچه ها ...
نمی دونم یادتونه یا نه ... چند روز قبل آتیش سوزی واستون نوشته بودم که احساس می کنم یه حادثه ای می خواد اتفاق بیفته ... آره دیگه ... اما نمی دونم چرا بین اون همه وسایل، توی اون حرارت باید اون پیک نیکه سالم بمونه ... تا من زنده بمونم ... بعد اون روز یه مدتی که گذشت و حالم یه نمه بهترک شد ... دوباره یه شب همون احساس اومد سراغم ... نمی دونستم باید منتظر چی باشم ... اما حالا می دونم ... چند روزه موندم اینو بگم یا نه ... اما خودمو که نمی تونم خر کنم ... تا اون روز که سیذارتا رو ندیده بودم به ذهنم خطور نمی کرد آشنایی با اون این اتفاق باشه... حتي وقتي دیدمش فکر نمی کردم که آره سیذارتا این اتفاق خوشگله ... ... اما یه کوچولو که باهاش بودم دیدم ... بله ... البته اینو بگم که اتفاق ... یعنی سیذارتا برام اتفاق نیست ... یه لطفه ... که نمی دونم لیاقتشو دارم یا نه... می دونین چیه .... اینکه من با خیلی ها بودم همیشه اذیتم می کنه ( البته از وقتی به خودم اومدم )... اما یه چیزی هم داره ... اون قدر دختر دیدم و با دختر بودم که می دونم خاطر خواهی چی چیه ... می دونم فرقش با هوس چیه ... خب خاطر خواش شدم .... می دونم شاید سیذارتا بهم گیر بده که چرا دارم اینا رو اینجا می نویسم ... می خوام بدونه چقدر دوستش دارم ... می خوام بدونه چیز دیگه ای برام مهم نیس ... انتظار ندارم باهام بمونه ... حتی اگه بمونه تا تهش پام بمونه ... آخه من و اون ( و نه ما )!!!!!!! تو خیلی چیزا با هم تفاوت داریم ... اما ما ( و نه من و اون )!!!!!! یه نگاه کلی داریم که مثل همه ... خودمو بگم یه احساسی دارم از وقتی دیدمش ... می دونم اونم اندازه خودش ... یعنی اونم یه طوریش شده ... فقط باید صبر کرد ... اول مطلبمو اون شکلی شروع کردم واسه دو منظور ... مورد اولش رو که گفتم براتون ... اما یه چیز دیگه هم هستش ... می دونین فردا دارم می رم مشهد ... بعدش هم میرم بجنورد ... می دونم یه چیزی انتظارمو می کشه ... یه اتفاقی قراره بیفته ... اگه نوبتی هم باشه باید منتظر اتفاق بدی باشم ... خدا رو دارم ... به اون پناه می برم ... و البته احساس می کنم این بار تنها نیستم .... آخه یه چیزی همرامه که آرومم می کنه ... دو روز پیش تصمیم گرفتم نرم ... به خاطر سیذارتای عزیزم ... اما باید برم ... آخه بدش میاد من ترسو باشم ... و البته خودم هم بدم میاد ... فکر می کنم یه اتفاقی می خواد بیفته تا من یه چیزی رو ببینم ... نمی خوام فرار کنم از این اتفاق ... چیزی که جلو رومه اما نمی بینمش... می خوام حرفامو یه جور دیگه تموم کنم ... اگه بگم سیذارتا برام با همه فرق می کنه مطمئنم که بعضی ها می گن .... برام مهم نیست چی می گن ... اما کسی حق نداره به پاکی و نجابت سیذارتا توهین کنه ... سیذارتا نه عشق منه و نه دوست دخترمه ... اما خیلی برام با ارزشه ... و البته استحقاقشو هم داره ... یعنی سیذارتا نه برام جوجوئه ... نه برام پیشیه ... یه احساس پاکه ... واسه اولین بار تو زندگیم اینقدر خودمو پیش یه دختر حقیر می بینم .... و البته می دونم واقعا پیشش حقیرم ... به خدا حتی اگه تنهام بذاره ، تو بهش نمی گم ... چون منطق داره ... چون شعور داره .... البته حسود هستش ها... اما حسادتش رو بی نهایت دوست دارم ... حتی غرور بی نهایتشو دوست دارم ... نمی دونم .... حتی با اینکه امروز کلی جفتمون قاطی کردیم .... و یه حرفایی بهم گفتش که واقعا دلمو رنجود ... می دونم از ته دلش نبوده ... از خدا می خوام به همه آرزوهای خوشگلش برسه حتی اگه من تو آرزوهاش نباشم ... به خودم قول دادم بشم همونی که باید باشم .... تا آپ بعدی .... ________________________ پی نوشت .... خانم برفره محترم ... ریرا خانم ... لطف کن و دیگه پیشم نیا .... واسه آخرین باریه که داری کامنت می ذاری و بهم توهین می کنی و چیزی بهت نمی گم ... اگه واقعا شخصیت داری به حرفام توجه کن و .... و حتی یه بار پیشم نیا ... من یه گناهکارم ... میای اینجا تو هم رنگ گناه می گیریا ... آفرین دختر خوب ... با آقاتون هم خوشبخت شین ... |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/02ساعت 17:44 توسط کیومرث کیارس |
|
|
صفحه نخست کیومرث در یاهو قدیما چی گفتم |
| درباره کیومرث |
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید...
|
|
RSS
|