تبليغاتX
کلبه ی تنهایی
کلبه ی تنهایی
به کلبه ی احساسات یه رسوا خوش اومدی
روزی پسری روی بازوی چپش نقش غم را تراشید...
هدف او فقط و فقط این بود که یادش باشد هر که به او گفت دوستت دارم نیشخندی بزند و بگوید دروغ گو برنده است...
از اون روز یک سالی می گذره هنوز اول اسم الناز رو دستم مونده ...
اما نتونستم به نیت اصلی عمل کنم...
بارها و بارها بعد از جدا شدن من و الی بهم ثابت شد که دخترا واسه لذت دروغ میگن و اکثر اوقات از دروغ گفتن هدف دیگه ای ندارن ...
البته نه اینکه همه این شکلی یاشن ...
اونایی رو می گم که یه خورده رابطه هاشون بیشتر از 6_7 تا شده ...
اما حالا ...
واسه آخرین بار می خوام اعتماد کنم...
بدون اینکه بخوام به فکر آینده دور باشم ...
بدون ترس از هر چیزی...
کسی نمی دونه تا کی می مونه ...
می خوام این روزا بهترین رفتار و کرداری که می تونم داشته باشم رو ، رو کنم...
این پست آخرین هدیه علنی من به النازه ...
اون که نمی خونه اینا رو ...
اما می دونم دلش ....
البته قدیما یه نامه برا الناز تو همین جا نوشته بودم ..
کسی که نخوندتش اون بخونه اول ...
اینم اون نامه
http://kolbehh.blogfa.com/8410.aspx
به نامت و به یادش ...
سلام الناز عزیزم ...
مدت زیادی از آخرین دیدارمون نمی گذره ...
خیلی جا افتادی اما اصلا نشکستی ...
بر عکس من فقط شکستم ...
حتی این بار هم تو نگاهت نیازت به خودم رو به راحتی میدیدم ...
با اینکه خیلی سعی می کردی رفتارت غیر طبیعی نباشه اما ...
داشتم فیلم مجلس آبجیم با پسرعموتو می دیدم...
چشات منتظر بود ...
وقتی که من نبودم ...
اما وقتی منو تو دید داشتی رفتارت خیلی عجیب بود...
اون لحظاتی که من نبودم هر کسی میومد تو به سرعت نگاهت می رفت سمتش ...
نگو منتظر من نبودی که خودت بهتر می دونی مث اون روزا داری دروغ می گی...
دو روز بعدش خونه عمو جونت و خاله جون من ...
من که واقعا داشتم منفجر می شدم ...
وقتی زیر چشمی نگام می کردی ...
خودت می دونی که وقتی یکی نگام کنه بی اختیار می فهمم...
مامانت هم که اینقدر تابلو درباره من باهات حرف می زد که خنده ام می گرفت .. خنده ای تلخ تر از ...
آخه یه روزی خیلی دوستم داشت ...
اون روزا تو خیلی آدم تر از اینا بودی...
الان هم می دونم دوستم داری و داره ...
اما کتاب قصه من و تو خیلی وقته بسته شده ...
شاید همون روزی که نامه های من رو سوزوندی ...
همون روزی که دفتر شعرمو، دفتر خاطراتمو و دفتر یواشکی هامو که با یک دنیا عشق واست نوشته بودم سوزوندی قصه ما تموم شده بود...
یه چیزی که عین واقعیته ...
می دونم که می خواستی باهام بمونی ...
اما نمی تونستی...
دلیلش رو هیچ وقت بهم نگفتی...
هنوز وقتی امید ( داداش الناز) میاد پیشم ...
می خواد یه جوری رفتار کنه که انگار هیچی نمی دونه ...
اما خودتم می دونی که دوستم داره...
اما امیر ( داداش بزرگش) نمی دونم چرا بعد جدایی ما ...
نمی دونم چی بهش گفتی...
هر چند که اگه منم دوستش داشتم به خاطر تو بود ؛ خودت بهتر می دونی چقدر کثافته ...
حرفام تمومی نداره ..
آخه آخرین باریه که دارم واسه تو علنا ناله می کنم ...
فکر نکنی یادت از دلم میره ...
فکر نکنی عشقت خاکستر شده ...
نه عزیزم ...
اما قلبم خسته شده از احترامی که واسه عشقت قائله...
دیگه حتی سلول های قلبم از بودنت ناراحتن ...
اما این من احمق هستم که نمی ذارم بندازنت بیرون ...
یه بار دیگه بهت می گم که من بخشیدمت ...
تو زندگیم فقط یه بار از ته دل یکی رو نفرینش کردم ( 5 سال پیش ) که جونشو ...
بعد اون هیچ وقت از ته دلم کسی رو نفرین نکردم ...
حتی اونایی که بدترین رفتار رو با من داشتن...
آخریش هم همین جوجو که چند پست پیش دربارش براتون نوشتم...
نمی دونم چرا اما فکر می کنم ترسش موجب شد که دیگه بی خیالش شم ...
الناز، به همون اشکی که به خاطرم ریختی قسم می خورم ...
ازت ممنونم که گذاشتی عشقو درک کنم ...
همین و بس ...
می دونم تو تا آخر عمرت گاه و بی گاه به خاطر من غمگین میشی ...
اما واقعا قصه من و تو تموم شده ...
یکی از روزای عید تو خونه عمو جون تو و خاله جون من این قصه شروع شد و ...
و خیلی زودتر از اون روزی که خودت بهم بگی دیگه تمومش کنیم تموم شد...
بدرود الناز ....
این قطره های اشکی که الان پهنای صورتمو گرفته ...
خیلی برام سخته دارم این شکلی یاهات خداحافظی می کنم...
فقط دعا می کنم خوشبخت شی ...
و منو از ذهنت و قلبت بندازی بیرون ...
راستی یه چیزی ...
اون دو_سه تا بوسه ای که از لبات دزدیدم از تموم سکس هایی که با دختران قرن گناه داشتم...
هیچ چیزی رو نمی تونم با اون بوسه ها عوض کنم ...
بعد جداییمون یکی از آرزوهام این بوده که یه بار باهات باشم ...
خودت می دونی اگه قرار باشه یکی شدنی بین من و تو ( و نه ما) باشه نمی ذاره دیگه با کسی باشیم ...
نه اینکه با هم بمونیم ..
به خاطر عشقی که تو این شهوت وجود داره ...
امیدوارم اون عشق و شهوت رو تو یه آغوش دیگه درک کنم ...
آغوشی که واقعا لیاقتشو داشته باشم و داشته باشه
بدرود الناز ...
بدرود ...
آخرین قاصدکی که برای تو می فرستم تا لحظاتی دیگر از کلبه تنهایی و از دستانم می رهد ...
برو برو ...
او دختر است و جنس آنان فراموشکارتر از تو ....

خدا به همرات ای بهترین یاد
خدا به همرات ای بغض فریاد
خدا به همرات خدا به همرات
هیهات از این عشق، هیهات، هیهات
________________________

نمی دونم چرا شما حرفامو اون شکلی برداشت کردین...
جز یه نفر که برام آف گذاشته بود ..
و بهم گفته بود که این پست زیباترین پست وبلاگم بود همه تون بدون استثناء نفهمیدین منظورم چیه ...
مهم نیست ...
مرجان فقط یه چیزی رو بهت بگم ...
اگه از من بپرسن چند تا خواهر دارم باید بگم دو تا ...
اما نمی گم ...
آخه چهار تا دارم ...
یکی دیگشون تو و اون یکی دختر خاله ام ...
ندا جان ....
می دونم هدفی جز همراهی من نداری ...
تو که یادت نرفته ...
اون روز رو ...
فقط همون می مونه و دیگه ...
سیذارتای نازنینم ...
وقتی می خوام بهت بگم دوستت دارم یه کوچولو تامل می کنم ...
آخه خودت می دونی که این دوست داشتن با همه دوست داشتنامون فرق داره ...
نمی خوام فکر کنی که تو هم مث خیلی از ...
تو سیذارتا دختری از جنس خودم ....
از جنس صداقت ...
صبر کن تا خوشحالت کنم ...
اینو اینجا می گم تا همه بدونن ...
خیلی دوستش دارم ...خودش هم می دونه که دوستش دارم ...
می خوام خودمو امتحان کنم ...
و به هر دومون ثابت کنم که این دوست داشتن یه شکل دیگه ست ...
فراتر از یه دوست ...
پاکتر از یه دوست دختر ...
بیشتر از یه همدم ...
و اگه از عشق چیزی نمی گم دلیل داره ...
به خاطر قانون سوم نیوتونه ...
و به خاطر خود سیذارتا...
اما اگه صبر کنی سیذارتا ...
فقط باید خودمو امتحان کنم ...
و تو نباید هیچ کاری انجام بدی...
می خوام واسه اولین باربا فکر و دل برم جلو ...
نه اینکه فقط با احساس ...
می خوام هم فکر کنم و هم احساس ...
احساسم که مث خودته ...
فکرم هم ...
صبر کن عزیزم..
راستی نمی خوای بلند شی؟
حتی اگه من بخوام؟
مامانت نگه سیگار کشیدی؟
بدرود تا آپ بعدی ...
2 نوشته شده در  شنبه 1385/07/29ساعت 21:27  توسط کیومرث کیارس | 
در جواب تو
سلام ....
این حرفا رو هیچ وقت نمی خواستم برا شماها بگم ...
اما، اما تو منو به تفکر واداشتی و این تفکر خیلی عمیق بود ...
سرم درد گرفت ...
خیلی به احمق بودن و کم حواس بودنم خندیدم ... خنده ای غمناک...
دیروز دوست عزیزی چیزی رو بهم گفت که منو وادار کرد فکر کنم تا یادم بیاد که چی شد کیومرث شدم!!!
واقعا دوست ندارم اینا رو بنویسم ...
اما الان باید بگم تا آروم بشم تا همیشه یادم بمونه ....
من از اولش که کیومرث نبودم ...
یه روزایی خیلی اسم داشتم آخه خیلی دوست دختر داشتم ...
واسه هر کدوم یه اسم ...
وقتی داداشم گوشیو بر می داشت و با من کار داشتن ...
بهم می گفت کیانوشه ... یعنی غزله
می گفت فرهاده یعنی صدفه
می گفت مهرداده یعنی نگاره
می گفت کیومرثه یعنی نیلوفره یعنی مرجانه یعنی ستاره ست یعنی سارا ....
نمی دونم خیلی اسم ...
خیلی دوست دختر...
البته می دونین اسم هایی که با "ک" شروع میشه برام اومد داشتن....
اما کیومرث ...
چرا کیومرث و البته چرا تصمیم گرفتم کیومرث بشم ...
وقتی آخرین بندهای ریسمانی که منو الناز رو با هم نگه می داشت پاره شد ...
دوست داشتم نباشم ...
اما نمی دونم چی شد ...
یه لحظه و فقط یه لحظه نذاشت که برم ...
اونایی که میرن ( خودکشی ) بی نهایت ضعیف هستن...
منم ضعیف و ترسو و بزدل بودم ...
اما یه لحظه منو نگه داشت ...
کیا برام اینجا رو درست کرد ...
یعنی کمکم کرد اینجا رو درست کنم ...
وقتی گفت اسمتو چی بنویسم ...
مکث کردم ...
یهویی یه چیزی اومد تو ذهنم که منو تا الان زنده نگهم داشته ...
تصمیم گرفتم یه آدم جدید بشم ...
شدم کیومرث ....
این اسم هیچ وقت بوی کثافتو برام نداشت ...
هیچ وقت منو نامردم نکرد ...
نذاشت خیانت کنم ...
خب دوستش داشتم ...
شدم کیومرث ...
کم کم دوستام ( همشون نه ) هم به این اسم عادت کردن ...
اونایی که بعد این تحول باهام دوست شدن منو به اسم کیومرث میشناسن ...
اما قرار نبود من این شکلی ها بشم ...
حواسم پرت شد ...
باد منو با خودش هر جا خواست برد ...
تو هر بغلی که نمیشه گفت اما تو هر قلبی ...
وای خدایا ....
وای کیومرث ...
یعنی تو چقدر می تونی کم حافظه باشی که زندگیتو فراموش کنی ...
این جمله هایی که الان می خوام بنویسم سرنوشت منو تعیین می کنه ...
اینا فکرهای از دیروز تا الان منه ...
متاسفانه تو بچگی به آیندم جهت ندادم ...
الناز چرا اومد ؟
چون دوست داشتم عاشق باشم ...
مجنون باشم و لیلا داشته باشم ...
12 سالم بود یا 13 که عاشقش شدم ...
یک نگاه و دیگر هیچ ...
برا اون زندگی می کردم ..
اما ته دلم دوست داشتم غم عشقو هم درک کنم ...
خدا هم قصه منو الناز رو ...
با تموم تار و پودم غم عشق رو درک کردم ...
امروز از خدا یه چیز دیگه می خوام ...
می خوام روی دوم سکه رو نشونم بده ...
قدرت عشق ...
نه عشقی مث الناز ...
عشقی که منو به قول یه بی معرفت مسیح کنه ...
آره مسیح ...
یه عمری واسه همه زندگی کردم الا خودم ..
شاید نوبت خودم رسیده باشه ...

پس از عمری تفکر جز بر خویش
تو مجنون باش و بی لیلا بیاندیش

اگه لیلی باشه بهتر نباشه هم ...
زندگی داره میدوئه من که نمی تونم نگهش دارم ...
سیذارتای عزیزم ...
با اینکه هدفت از اون حرفا چیز دیگه ای بود اما ...
موجب شدی به خودم فکر کنم به اطرافیانم ....
و این شاید یه آغاز باشه ...
دیگه من عشق هیچ کی نیستم ...
می دونین این همه مدت باهام بودین....
باهام همدردی کردین و مرجان خیلی کمک کرد ...
فکر می کنم فقط همدردی بوده البته ...
اما الان یکی داره کمکم می کنه...
نمی دونم اما واقعا داره این کار رو می کنه...
خدا کنه تنهام نذاره ...
به عنوان یه دوسته البته ...
اما یه دوست عزیز...
همین سیذارتا رو می گم...


اینجا یه دنیای مجازیه ...
غرقش نشیم بچه ها ...
خرمون نکنه ...
می خوام برا خودم یه حریمی داشته باشم ...
که کسی نتونه بیاد تو حریم من ...
پست بعدیمو تقدیم می کنم به الناز و دیگه قصه الناز رو تمومش می کنم ...
یه جایی باید تموم شه اگه هم بمونه فقط باید تو قلبم بمونه و نه هیچ جای دیگه ...
خدایا ...
امشب من بی پدر بی خنده ...
از تو خواهشی دارم ...
غمم دادی کفر نگفتم ...
تنهایم کردی کفر نگفتم ...
شکر کردم و شکر ...
تمنای دلی خسته ...
نمگین و شکسته...
لبی به خنده قهر ...
خدا جون می خوام آتیش بیاد تو زندگیم یه جوری که گرمم کنه ...
خیلی داغ باشه اما آبم نکنه ...
بسوزونه اما کبابم نکنه ...
سیذارتای عزیزم بازم ازت تشکر می کنم و بهت می گم قلب خوشگلی داری ...
هر چند که درشو محکم بستی و این به نظر من خیلی خیلی خوبه ...
اونی که تو قلبت می تونه بمونه خودش درشو باز می کنه ...
این نصیحت عوض نصیحت تو ...

اینی که گفتم یه جمله نیست این تجربه سالهایی که گذشته ...
( به من می گی بچه خوشگل )
خودتو تو آینه دیدی....
من که ندیدمت تو آینه ...
بدرود تا آپ بعد ...
2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 21:10  توسط کیومرث کیارس | 
یه روز خوشگل
سلام بچه ها...

آخه شما که نمی دونین که...

امروز با یه مانکن بودم...

۳ ساعت باهاش بودم...

کلی فک زدیم....

انقد این مانکنه ناز بود....

به چش خواهری ( که نه )...

خداییش خیلی وقت بود این جوری از با کسی بودن لذت نبرده بودم...

البته یه کار بد هم باهام کرد...

آخه نمی دونم چرا هر کی منو می بینه ازم نیشگون می گیره...

فکر نمی کنه که بابا منم احساس دارم...

ولی جدی می گم خیلی حرفاش خوشگل بود...

اصلا فکر نمی کردم شخصیتش این جوری باشه...

دارم ازش تعریف می کنم ( جنبه تعریف که نداره) چقدر پر رو بشه...

اسم مانكنو بهتون نگفتم ...نه؟

اسمش... آخه شايد دوست نداشته باشه بگم...

اما واسه پست قبلي با سيذارتا نظر داده...

حالا يعني چي اين اسم منم نمي دونم...

بگذريم...

خواستم يه تشكري ازش كرده باشم...

خيلي خيلي مرسي سيذارتا جون....

بوست مي كنم ۱۰۰۰ تا ....

كوشولوي دوست داشتني...

بوسه هاي شما....

مرجان  مهربونم....

تو كه منو مي شناسي پس واسه چي هي حرص منو مي خوري؟

نبينم ديگه به خاطر من ديوونه ناراحت باشيا...

سپيده جان...

يه مدت احساس مي كردم ديگه با نوشته هام حال نمي كني...

اما اشتباه بود...

مهسايي....

ببينم اونجا كه ميري كسي نيست منم با خودت مي بري؟

( اون وقت كه ديگه تنها نيستي)...

بيتا جان...

من داداش كيا هستم...

حالا شناختي...

اما نمي خوام آدرس اينجا رو به كسي بدي...

شيلا خانم...

مي گم ديگه آخر شب آن نميشي؟

بينم بهاره ( هيوا) بد خواه داري بگيا...

تعارف نكني باهام...

بهاره (هينا) ببخشيد...

نشد ديگه...

هر كاري كردم كانكت نشد...

سيذارتا جونم...

چيزي ندارم بت بگم...

جز اينكه يه دختر مغرور و با اعتماد به نفس بالاي نانازي...

همين ديگه...

همتونو بوس بوس...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 22:31  توسط کیومرث کیارس | 
هفت مقدسه
امشب خیلی دلم تنگه ....
شب قدر و تنهایی و ترانه های تنهایی و اشک ...
این یعنی امشب من ...
این یعنی ...
می دونین ...
بزرگترین مشکل من اینه که هیچ وقت نتونستم برا خودم زندگی کنم ...
یه روزایی برا الناز زندگی می کردم اما حالا چی ...
یه طوری شد که اصلا و ابدا از زندگی لذت نمی بردم ...
از یه کسی که فکر می کردم می تونه کمکم کنه کمک خواستم ...
بهم گفت چی خوشحالت می کنه؟
گفتش همون کاری رو بکن که خوشحالت می کنه ...
خیلی فکر کردم و متوجه شدم وقتی کسی رو کمک می کنم چه از لحاظ روحی و چه از هر لحاظ دیگه لذت می برم ...
اما الان هیچی منو ارضا نمی کنه ...
هیچی منو آروم نمی کنه ...
دوست دارم یه جایی باشم که هیچ کی نباشه ...
امروز دوست جوجو بهم گفت دیشب تو راه تصادف کردن ...
یا واقعا این اتفاق افتاده و جوجو الان رو تخت بیمارستانه و یا اینکه می خواد من باهاش نمونم ...
خدا کنه دومیه باشه ...
اما اگه واقعا الان حالش بد باشه ...
دوست دارم زندگیمو بهش بدم تا اون زنده بمونه ...
امشب از خدا می خوام همه دردهای اونو به من بده ....
از ته دل هم می خوام ...
چیزی برا از دست دادن ندارم ...
واقعا هیچی ندارم ...
اما برای تقدیم کردن یه چیزایی مونده ...
یه قلب شکسته و ....
بدجوری احساس پوچی می کنم ...
از این دنیا چیزی نمی خوام و التبه هدفی هم ندارم ...
تا الانش هم موندم چه جوری تونستم دووم بیارم ...
شاید به خاطر قولهایی که به سارا دادم ...
نمی دونم ...
یه چیز دیگه هم هستش که خیلی منو آزار میده ...
اینکه از استعدادهایی که خدا بهم داده استفاده مناسبی نکردم ...
استعداد ریاضی ...
ادبیات ...
ورزش که امشب واقعا دلم برا شطرنج و فوتبال تنگ شده ...
روانشناسی افراد ...
آخه کدومشو بگم ...
همشو تا یه حدی اما هیچ کدومو ادامه ندادم ...
می دونین مشکل اینجا بود که هیچ وقت نتونستم یه راه مناسب برای آیندم پیدا کنم ....
می دونم میگین ماهی رو هر وقت از آب بگیرین تازه ست ...
اما ممکنه ماهی تو آب خفه شده باشه ...
دقیقا خفه شده باشه ...
واقعا همین احساس رو دارم ...
خفگی ...
می خوام به هفت های زندگی بپیوندم ...
منظورم از هفت رو اگه عمری باشه می فهمین ...
هفت عدد مقدسیه ...
بوس بوس بای بای...

اینا رو دیشب نوشتم اما بلاگفاست دیگه....
2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/24ساعت 3:37  توسط کیومرث کیارس | 
یه کوشولو کیومرث

سلام بچه ها....

نمی دونم چرا این کامپیوتر و هر چیزی که به وبلاگم مربوطه قاطی می کنه....

یه بار کانکت نمیشه....

یه بار دیگه کانکت میشه اما پیج نمیده و صفحه باز نمی کنه...

بار بعدی می بینم آخرین مطلب من تو صفحه اصلی نمیادش و باید از تو آرشیو نگاش کرد....

نمی دونم به خدا...

موندم تو کار این دم و دستگاه...

خداییش به خاطر سرعت پایین اینترنت تهران داره از اینجا بدم میاد....

خب...

این بار خیلی مطلب تو ذهنمه برا نوشتن اما نمی دونم کدوما رو براتون نجوا کنم....

بهتره دو کلوم از خودم بنویسم...

بدونین چه موجودیه این آق کیومرث شما....

من خیلی احساساتی هستم برا همین زود دل می بندم البته دل بستن با عاشقی تفاوت داره ....

انصافا عشق فقط الناز بود...

البته از خدامه یکی پیدا شه و منو مال خودش کنه و مجنونش شم....

خب...

چون من با احساسم معمولا دخترهایی که باهام بودن عاشق و واله می شدن...

و این منو اون وقتا که الناز هم تو زندگیم بودش می رنجوند...

آخه با هر کسی دوست می شدم بهش می گفتم دوست ندارم حرف ازدواج و از اینجور حرفا بیاد وسط ...

چون موقعیتش رو نداشتم و البته الناز بت زندگیم بودش...

اما کو گوش شنوا ...

انصافا دوست دختر بهتر از الناز( از لحاظ مالی و ظاهری و باطنی ) کم نداشتم

اما من احمق به خاطر الناز با هیچ کدومشون تیریپ ازدواج قاطی نشدم...

الی رو می پرستیدم و پاش موندم که اون نموند....

خب این یه خورده از حس عاطفی من البته با مثال...

حالا یه نکته دیگه...

این روزا به شدت دنبال کسی می گردم که باهام پا باشه....

کسی که حتی برا آب خوردن ازش اجازه بگیرم و البته بالعکس....

کسی که هر روز ببینمش و اگه یه روز نبینمش دلتنگش بشم....

از یابنده تقاضا می شود به سرعت نور نامبرده را معرفی و مژدگانی اش را دریافت نماید.

هنوز جون دختر بازی رو دارم اما دل و دماغش نیس....

البته تا وقتی اون پولی که خیلی وقته منتظرشم برسه سعی می کنم زندگیمو همین مدلی ادامه بدم...

اما بعدش ممکنه مدل عوض کنم و ...

ممکنه از جوونیم به شدیدترین نحو ممکنه استفاده کنم و بعید نیس برم دنبال کسب و کار....

خیلی طول نمی کشه...

نمی دونم درسته بگم ....

مطمئنم با این نوع زندگی بای بای می کنم....

فکر می کنم دیگه نالیدن بسه...

چشاتونو خسته نکنم....

یه نمه سبک نوشتنم عوض شده که بذارین پای یه جوجو...

یه جوجو که بدجوری منو به هم ریخته...

نه می گه می خوامت نه می گه نمی خوامت...

خودش هم نمی دونه که باید بذاره من دوستش داشته باشه یا نه...

البته جوجوها زود هم پشیمون میشن...

بی خیال...

وای داشت یادم می رفت بوسه ها رو جواب بدم....

بوسه های شما

اول داش مرتضی...

خیلی دلم برا باشگاه و مشهد و البته شیطونی های اونجامون تنگیده....

راستی ماشین جدید رسید؟

اگه رسیده بگو بیام یه دورکی بزنیم مرتضی جون...

اسم مهسایی رو اینجا زیاد نمیارم اما خیلی دختر ماهیه....

و تا حالا تنهام نذاشته...

هیلدا جان...

من بارها و بارها واست کامنت و البته آف گذاشتم...

اما ...

خودت بهتر می دونی ...

یلدا خانم مرسی که با اینکه کمتر میام پیشت اما تنهام نمی ذاری...

خداییش همیشه منتظر کامنت های خوشگلت هستم...

سپیده هم که ...

خیلی وقته اینجا اول نشدی سیندی....

بانوی تنهایی...

بالاخره همشهری هستی و قدمت رو چشم ما جا داره....

مهسا جان....

نوشته های وبلاگتو بیشتر از کامنت هایی که می ذاری دوست دارم...

البته مختصر نویسیت هم قشنگه وقتی کامنت می ذاری...

آخه همه حرفا رو تو همون دو تا جمله می گی...

شادی جون...

خوبه خونمون نزدیکه اینقدر دیر دیر به هم سر می زنیما....

اگه دور بود چیکار می کردیم...

( منظورم سر زدن به وبلاگه کسی فکر دیگه ای نکنه )

بهاره خانم ( هیوا و نه هینا )
خب من یادم نیست که پیشت اومده باشم...

حالا تو هم باید دعوام کنی؟

راستی...

هیچی...

بهاره عزیزم ( هینا این بار )

همین جوری دوست دارم اسمت اینجا باشه...

مرجان نازنینم...

بی خبرم گذاشتی...

نمی گی کارتون به کجا کشید؟

نمی گی یکی هست که همیشه به فکرته و نگران زندگیته؟

و اینجا نوبت سارا خانمه....

حالا مگه چی شده؟

بذار یه بار هم مریم اول شه....

مگه مریم گناه کرده که یه خورده آدم کشه؟

بعدشم ما تازه آشتی کردیم این شیرینی بودش....

من که هیچ وقت تو رو نمی فروشم سارا....

دیگه نبینم بگی بات حرف نمی زنم و قهر می کنم و ....

همتونو بوس بوس ...


اینا رو یه روز دیر تر از مطالب بالاتر می نویسم....

امشب قلبم درد می کنه...

حتی وقتی الناز منو شکست اینقدر قلبم درد نمی کرد....

می خوام برم...

دو هفته دیگه میرم...

شاید دیگه بر نگشتم...

دلم برا دود و دم تنگ شده....

اون حال رو نیاز دارم به شدت...

نمی دونم...

اما مطمئنا بعد ماه رمضون میرم....

شاید دیگه برنگردم تهران...

می خوام تنها باشم...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/17ساعت 19:45  توسط کیومرث کیارس | 
اولین آپ از خونه

سلام بچه ها...

بالاخره این مودمه درست شد...

البته ویندوز عوض شد و اما فکر می کنم نیازی به این کار نبود....

حالا بماند....

فقط اینو بگم که سوتی ندادم....

وای خدا...

میگم چه لذتی داره از خونه آپ کردن....

آخرین باری که از خونه آپیدم مشهد بودم....

تقریبا یک ماه و دو هفته می گذره...

بعدش که اون آتیش سوزی لعنتی پیش اومد و حالا هم که تهرانم....

از اینا که بگذریم.....

اینجام یه خبراییه.....

امروز ( یعنی سه شنبه ) ممکنه یه اتفاق بزرگ تو زندگیم بیفته...

یه لحظه به یاد موندنی و تاریخی...

ممکنه براتون بنویسم و ممکنه ننویسم....

حالا یه کوچولو صبر کنین....

بیشتر از یه ساله که باهام موندین...

منو می شناسین دیگه و می دونین تا اونجا که ممکنه حرفامو خیلی بی پروا اینجا میگم...

خب....

این چند روزی که از بیرون آن می شدم کلی ضرر مادی کردم.....

نه اینکه اینجا دو برابر مشهده....

و نمی دونم چرا علاقه ام به نت بیشتر شده...

شاید برا اینکه هنوز اینجا برام بوی غربت رو داره....

خداییش از تهران بدم نمیاد...

یعنی قبلا که میومدم و قرار نبود دائم اینجا بمونم لذت بیشتری داشت ....

اما الان هم راضیم....

گر چه بدجوری تنهام....

دیگه....

آهان....

بعد از اون حادثه که همه چیز جلو چشام سوخت عصبی شدم....

بد جوری هم عصبی شدم....

این جوری بگم که رفیقام گاهی وقتا خیلی جدی بهم می گفتن س.... ( من می گم هاپو...)

همه اون حادثه رو فراموش کردن اما من نمی تونم...

به دو علت....

اول اینکه جلوی چشام این اتفاق افتاد....

دوم اینکه یه دفتر واقعا گرانبها رو از دست دادم...

و بعد از اون روز بی نهایت عصبی شدم....

دعا کنین زودتر نرمال شم...

کم دیوونه نبودم دیوونه ترم شدم....

دیگه...

آهان ... آبجیم یه نی نی ناناز دنیا آورده....

اسم بابا رو رو این جغله فسقلی گذاشتن....

محمد.....

البته به خواست خودشون....

اگه اشتباه نکنم الان 15 روزه ست....

خیلی کوچولوئه....

و مثل داییش نازه !!!!!!!!!!!

من می گم داییش نازه شما هم بگین آره نازه ...

بسه دیگه....

می دونم خیلی داره زیاد میشه و پستی که طولانی بشه منفور میشه...

بوسه های شما

مریم جان....

از اینکه به دوران صلح رسیدیم خوشحالم ....

یه دل کوچولوی عزیز...

گواهینامه مبارکا باشه... و همچنین کتابهای کوئلیو نوش جونت...

سپیده جان...

تهدید جواب داد....

می دونی این مونیتور هم قاط زده بود وقتی دعواش کردم !!!! درست شد...

نیلوفر نازنینم...

تو هم به کلبه خودت خوش اومدی...

می دونستی خیلی دوست داشتنی هستی؟

ریرا...

فقط می تونم بگم امیدوارم زودتر سر و سامون بگیری...

بهاره جان...

ممنون از اینکه به فکرمی ...

اما به نظرت پسرای آریا شهر بچه مثبتن؟

با این تیپ پسرا دخترا هم حق دارن طفلی ها ( نگفتم حیوونکی تا کسی ناراحت نشه !!!)

شیلای عزیز....

حرفایی که امشب تو چت ازت شنیدم هنوزم اثراتش مونده...

دوست دارم بدونم خدا چه جوری حق بنده اش رو میگیره...

رومینا جان...

ممنون که دوباره بعد مدتها اومدی پیشم...

امیدوارم این بار منو فراموش نکنی ...

مهسایی جیگرم...

واسه دانشگاهت آرزو میکنم موفق باشی ( توجه کن آرزو )

برا موهام هم ...

یه زمانی دوست داشتم های لایتش کنم...

اما مامان نذاشت...

آرزوش به دلم مونده...

فقط برای چند ثانیه...

البته اگه بذارم تو این کار رو بکنی فکر می کنم تا آخر عمرم کچل میشم...

در آخر مرجان جونم...

گل هستی و البته با محبت...

کی شیرینی عروسیو می خوریم؟

خب دیگه....

مث همیشه همتونو بوس بوس...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 2:33  توسط کیومرث کیارس | 
تهران هم بدک نیستشا
سلام بچه ها....

یه خورده جا افتادیم ....

اوضاع بهتره....

چون خونمون نزدیک آریا شهره فعلا پاتوقم همون وراست....

خب....

ماه رمضون هم شروع شده....

من که روزه هام قبول نمیشه....به دلایلی....

اما شما برا من دعا کنین آخه دعاها تو این ماه خوشگل تر میشه.....

دیگه...

می دونین یه ماه بجنورد بودم....

خونه خالی هم داشتم....

با دوستام کلی حال کردیم....

البته آخرش دیگه خسته شده بودیم....

الان هم اونا دارن اونجا خوش می گذرونن....

و من اینجا تو غربت خودم و تهران .....

باید عادت کنم که دارم می کنم....

اما یه نمه دلم برا بچه ها تنگیده....

برا اسی ... رضا.... حسام .... علی... و بچه های دیگه...

بی خیال...

هنوزم این شلوغی بوی الناز رو داره....

آخه نه اینکه خونشون کرجه ....منم که دیوونه...

راستی....

دلم خونه...

آخه این مودم سیستم خونه مشکل داره و اعصابمو به هم ریخته...

نشد فردا می برمش برام درستش کنن....

دیگه چی بگم...

همینا دیگه....

همتونو بوس بوس....


۱۰ دقیقه از نوشتن مطالب بالاتر می گذره...

اه....

بین فلکه اول و دوم صادقیه...

یه دختر کوچولو هستش که یه سازی می زنه که نمی دونم اسمش چیه...

الان چند شبه که می بینمش...

الان داشت آهنگ سلطان قلبها رو می خوند...

حالم گرفته شد....

نمی دونم سارا رو یادتونه  یا نه...

آهنگی که اون برام می خوند....

حالم گرفته ست....

 اومدم اینجا بنویسم و به پستم اضافه کنم این حرفا رو...

نمی دونم این جوری فکر می کنم که یاد سارا رو زنده نگه می دارم و یه خورده جبران عشق پاکشو می کنم...

شاید دارم اشتباه می کنم....

دلم براش تنگ شده....

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 20:48  توسط کیومرث کیارس | 
 
صفحه نخست
کیومرث در یاهو
قدیما چی گفتم
درباره کیومرث
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید...

نوشته های پیشین
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
اینا رو دوست دارم
برکه تنهایی (اون یکی وبلاگم)
  " مسافر سنگدل من "
  "بازیچه ی دست زمان"
  "یاد بگیریم یاد بدیم"
  "یگانه شیدا عسل"
  "ایلگار عزیزم"
  "روهینا"
  "نوای غریبانه"
  "ناله های پنهانی"
  "من دیگر خودم نیستم"
  "دوست من سلام"
  "غمگین ترین نگاه"
  "جادوی چشمات"
  "پرنده سیاه"
  "تنهاترین بهار"
  "روزهای تکرار نشدنی"
  "ببین مهسا چقد تنهاست"
  "انار"
  "پسر عمو جون"
  "آبی ترین احساس"
  "فال حافظ وبلاگ نیستش"
  "روی ابرها"
  "Love is(ونوس)"
  "داستانك من"
  "مبهم ترین ابهام"
  "زخمهای هرمس"
  "دو پنجره"
  "یادگار دوست"
  "عشق سکوت"
  "یه دل کوچولو"
  "کلبه سیندرلا"
  " آواز آفتاب "
  "میشه زنده بود"
  "عاشق بریم تو"
  "کلبه تنهایی و غم"
  "فانوسک"
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان