![]() |
کلبه ی تنهایی |
![]() |
| به کلبه ی احساسات یه رسوا خوش اومدی |
|
هوا خیلی گرمه
|
|
سلام بچه ها... آخیش ... تو خونه خودمونم بعد از 2 هفته دوری اومدم خونه... چند تا مجلس داشتیم... و چند تا دیگه هم تو راهه... آخرین مجلس هم دیشب بودش.... می گم کیومرث با کت و شلوار خوشگل میشه ها.... تا چند روز دیگه یه عکس جدید از خودم میذارم... دیگه... بچه ها دقت کردین روزایی که کاری یا درسی ندارین چقدر رفتارتون عوض میشه... آخه اونجا که بودم دیدم دوستام اخلاقشون یه نمه به بدی گرایش پیدا کرده... اما می دونم اقتضای سنه ... آخه تو سنی که ما داریم اگه چند روزمون تکراری باشه .... خب یه خبر دست اول... به زودی با مشهد هم خداحافظی می کنم... معلوم نیست قراره کجا بریم... احتمالا مامان میره تهران و من میرم شهر خودمون... شایدم با مامان همراه شدم.... این بار که برم تهران یه سر به خیابون ایتالیا می زنم... آخه من اونجا دنیا اومدم... ( رمانتیکم نه؟!!!!) یکی از دوستام بدجوری با خودش مشکل پیدا کرده... نمی دونم باید براش چیکار کنم... نگار جان من فقط می تونم واست دعا کنم.... .... بوسه های شما
تنها ترین تنها.... عزیزم اگه بار قبلی بوسه شما رو جواب ندادم.... می دونی همه لحظاتی که اینجا داشتم با تموم کسایی که اومدن پیشم برام عزیزن.... عزیزمی... و اینکه نمی دونم اما من احساس می کنم که پسری... سارا جان ( ویش مستر) این روزا جوون پر انرژی مثل تو عزیزم کمتر پیدا میشه ... و اینکه.... من مشهدی نیستم اما 4 سالی هستش که ساکن مشهدیم.... و نکته حیاتی اینه که اینجا بدش بیشتره خیلی هم بیشتره... تا اینجا زندگی نکنی نمی فهمی من چی می گم... برا ماشین عروس هم... شاید کالسکه عاشقانه تر باشه... اگه بودیم می رسیم خدمتتون... نازنین جان... من نمی گم عشق الکیه... عشق چیزیه که هر کسی لیاقت درکشو نداره.... یه مثال کوشولو... من خودمو یه عاشق می دونم.... با اینکه می دونستم الناز تنهام می ذاره اما به خاطرش از خیلی چیزا گذشتم ... با اینکه می دونستم هر چی بیشتر بخوامش داغون تر میشم اما از لذتی که غم عشق داره صرف نظر نکردم... خاله عاطفه ... حتی وقتی غمگینی حرفات آدمو آروم می کنه... آرامش وجودتو از اطرافیانت دریغ نکن... شیلا خانوم گل.... مرسی که منو همراهی می کنی... بهاره جان... با نظر یه غریبه که عقده هاشو تو کامنت دونی من و تو خالی می کنه حتی یه ذره هم ناراحت نشو... نمی دونم اون پست منو که کامنتاش شده بود جنگ جهانی رو خوندی یا نه... بی خیالش عزیزم... آبجی مرجان عزیزم... چند روز پیش بدجوری دلتنگت بودم... خیلی دوست داشتم باهات حرف بزنم... واقعا یه سال گذشت... داریم به اولین سالگرد کلبه تنهایی نزدیک می شیم... ازم پرسیدی چرا دارم اشتباهامو می نویسم... می دونی آدم این حرفا رو به کسی می گه که باهاش راحته و می دونه درکش می کنه... مرجان تو قلب بزرگی داری برا همینه که عزیزت باهات رو راسته.. اون می تونست هیچی بهت نگه اما خودت فکر کن اگه این حرفا رو کسی دیگه بهت بگه چه حالی بهت دست می ده... امیر خیلی دوستت داره و خیلی دل داره که میاد این حرفا رو بهت میگه... دوست دارم یه روز بیای بگی می خوایم واسه یه کوچولو اسم انتخاب کنیم... یه آشنا... از نظر شما من مشکل دارم... می دونی عزیز دلم... من بارها به روانپزشک مراجعه کردم... آخه خیلی برام مشکل ایجاد شده تو این زندگی .... می گی حرفام زائیده تخیلمه... در کل من رویا رو دوست دارم.. اما یه چیزی رو یادت نره... من از دروغ و دو رنگی بیزارم و بی نهایت رک هستم... می دونی ... من خیلی از چیزایی که برام اتفاق افتاده رو نمی تونم اینجا بنویسم.. آخه... این قطعه کوچیکی از دردهای منه... در هر صورت از توجه شما ممنونم... الناز پیشی... بالاخره تو هم اومدی و اینجا نظر دادی... الناز واقعا به من می گی هوس باز... تا کی می خوای منو با حرفات برنجونی... تو که حال منو دیدی... هیچ وقت نمی تونم یه پیشی رو فراموش کنم... ( این الناز اون عشق 8 ساله من نیستش ) تکتم جان... یوحنا رو دیدی دوست داشتی چیکار کنی؟ نمی دیدیش بهتر بود... بگذر از آنچه گذشته.... آی دی منو ادد کن می خوام باهات حرف بزنم لطفا.... فافا خانوم.... من آشپزیم بدک نیست... یادت نره خونه ما اکثر روزا خالیه و من تنهام و باید یه جوری این شکمو سیر کنم... نرفتم آشپزی یاد بگیرم رفته بودم از آشپزی فرار کنم... و آرمیتا جان... عشقو نمی شه با واژه ها بیان کرد... عشق رو فقط باید درک کرد... عشق هر فردی با دیگری تفاوت هایی داره... و دید هر شخص نسبت به عشق با دیگری متفاوته... یکی مث من با یه نگاه عاشق میشه... یکی دیگه به تدریج... اما می شناسم کسایی رو که اولش از طرف مقابل بدشون میومده.... تنهات نمی ذارم... در آخر از همه دوستان عذر خواهی می کنم... که نتونستم این روزا به کلبه هاشون سر بزنم... مسافرت بودم دیگه.... جبران می شود... راستی می خوام دکور اتاقمو عوض کنم... این روزا از خستگیها خبری نیس... بوس بوس بای بای... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 1385/04/30ساعت 9:28 توسط کیومرث کیارس |
|
|
این روزا
|
|
سلام بچه ها... آخ که چقدر تو خونه نشستن سخته... البته مامان هم این روزا خونه نیست و همش مسافرته... منم که بچه مثبت!!!! بگو ان شاء ا... و همچنین دعا کنین که حیف و میلش نکنم که 2 روز دیگه افسوسشو بخورم... خب... از همین روزا می خوام برم باشگاه بدنسازی... شاید یه نمه ظاهرم بهتر شه آخه بدجوری دارم نحیف و قلمی میشم البته به قول عزیزان باطن مهم تره... راستی از امتحانا چه خبر؟ آخ که چقدر دلم می سوزه.... آخه واسه چی خریت کردم و دانشگاه رو بی خیال شدم... حالا که دیگه گذشته... شاید یه روزی دوباره نشستم پای درس و اینجور حرفا... نمی دونم... خب... خیلی وقته از دست نوشته های قدیمی چیزی اینجا نذاشتم... برم بگردم ببینم مطلب باب میلی پیدا میشه... بی خیال... فی البداهه یه چیزی می نویسم... بارها گفته ام و می گویم " عاشقم من" چقدر این واژه خوشگل و نازه ... و چقدر بیشتر از ناز بودنش غمگینه و نمناکه... کوچولو که بودم خیلی دوست داشتم احساس عاشقا رو درک کنم اما وقتی عاشق شدم... غم به قلبم یورش آورد و همدم روز و شبم شد... نخواستم و نتونستم عشقو بازی بدم اما عشق ... همه زندگیمو تحت تاثیر قرار داد... آخرش بدجوری طغیان کرد و وقتی آروم شد دیدم کمرم شکسته... وای که چقدر شکستن بده... اونی که شکسته باشه می فهمه چی می گم... یاد یه ترانه گوگوش افتادم... " آخه گوش کن ستاره آی ستاره دل عاشق خریداری نداره" ********************** بوسه های شما فاطمه مهربونم... از روز اولی که اومدی اینجا نسبت به من لطف داشتی... حداقل کاری که می تونم واست انجام بدم دعا تو حرمه.... خاله کوچیک خوش زبون ( عاطفه جان) اگه بدت نمیاد آی دی منو ادد کن و برام آف بذار و بگو کی آن میشی... سار/ خانوم متین و با ادب... خودت بهتر از هر کسی خودتو می شناسی... خداییش دلت میاد برای چیزایی که واقعا ارزش نداره خودتو برنجونی؟ می دونم تا چند وقت دیگه بهتر از روز اولت می شی.... شادی جان... می دونی که از وقتی کافی نت سوخته همچین بگی نگی یه نمه اوضام به هم ریخته... آخه بدجوری به اون محیط عادت کرده بودم... اما به چشم من بعد ایکی ثانیه مزاحم می شم تا بدونی برا حرفات ارزش قائلم... مریم جان... می شه بگی به نظر شما عشق از چی سرچشمه می گیره؟ من که این همه خودم و زندگیمو درگیر عشق و عاشقی کردم به منشا این واژه خانمان سوز پی نبردم... من منتظر جواب هستم... وای نازنین... اون روز که کافی نت آتیش گرفت من و تو داشتیم می چتیدیم... فکر کنم تو دی سی شدی ... حالا نمی شد دیسکانکت نشی؟ آهان... یه نگار خانومی ما داریم که این روزا بدجوری درگیره... با خونوادش بدجوری مشکل پیدا کرده... می خوام از خودش اجازه بگیرم و تو پست بعد مشکلاتش رو بنویسم تا شما هم نظر بدین... آخه خیلی دختر ماهیه... نگار جونم... حیف که دستم بهت نمی رسه و الا ... و نوبت فافا خانومه... از مبینا پرسیدی... محض اطلاع بگم که من از اون پسرایی نیستم که دلشون واسه مامان و بابا و آبجی و خواهر و خواهر زاده و ... تنگ می شه... تا اونجا که من اطلاع دارم این وروجک ( مبینا رو می گم) روز به روز داره شیطون تر میشه... می دوینن مبینا تقریبا 5 سالشه اما شعر میگه... فی البداهه و با قافیه و یه کوچولو وزن.... نقاشی کشیدنش انصافا از من بهتره.... و گاهی وقتا واژه های لاتینی بلده که من معنیشو نمی دونم... و کلی هنرهای دیگه... این بچه بزرگ شه چی میشه... بگذریم... خیلی زیاده روی کردم.... یادمون نره که نباید همدیگه رو تنها بذاریم... منتظر روزای شاد برا همتون هستم... بوس بوس بای بای...
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 1385/04/11ساعت 2:50 توسط کیومرث کیارس |
|
|
کافی نت در آتش
|
|
سلام بچه ها.... نمی دونم چرا این جوری شدش.... می دونین! امروز کافی نت آتیش گرفت... پشت یکی از سیستمها نشسته بودم و وبگردی می کردم ... یه مشتریم می خواست بره... اومدم ببینم حسابش چقدر میشه... یهو صدای ترکیدن اومد... فکر کنم نئون مغازه بودش... بلافاصله آتیش گرفت... آخه سقف کافی نت از چوب خشک بود و همچنین دیوارها تزئینش با کاغذ.... تو 2 دقیقه همه چیز سوخخت... خدا رو شکر کسی چیزیش نشد... البته مغازه بیمه ست... دیگه کافی نت هم برا من تموم شد... شاید 3 ماه دیگه خودم همونجا کافی نت زدم.... البته بلافاصله پیشنهاد کاری بهم رسید... مغازه کناریمون ( کافی شاپ) متصدیش رفته و تا 10 روز اونجام... می خوام سیستم خونه رو ببرم اونجا.... دیگه... آهان... دختر خاله ام ( که داداشش با خواهرم تازه ازدواج کردن) که مثل خواهرم می مونه داره با پسر دائیم ازدواج می کنه... خوشبخت شن ایشالا... همین جا بهشون تبریک می گم.... منم موندم چیکار کنم... کافی نت بزنم.... کافی شاپ.... برم خدمت.... نمی دونم به خدا... راستی مامان تازه از شهرستان اومده بود دوباره رفت مسافرت!!!! عجب مامانی.... دیگه چی بگم.... می گم انگار به من نمیاد یه آپدیت طبیعی داشته باشم.... فکر اتفاق امروز از سرم بیرون نمیره.... جلو چشام همه چیز سوخت.... حالا بماند زود آتیشو خاموش کردیم اما همه مونیتورها ترکید.... دوران کافی نت هم تموم شد... یه خورده دانشم بالاتر رفت... و البته چند تا رفیق باحال... مصطفی، هانی، امیر، نوید، وهاب و خیلی های دیگه.... جالبه... می خواستم اینبار از دلم بنویسم اما این پست خیلی طولانی میشه... بی خیال...
*********************************************************** بوسه های شما
بهاره عزیزم... ممنون که برا من ارزش قائل شدی و وقتتو گذاشتی تا حرفای یه پسر غیر طبیعی رو بخونی... حرفات به دلم نشست... مرسی بهار... مریم جان... برام نوشتی عشق اونی نیست که من فکر می کنم... می دونی چیه!!! هیچ کس نمی تونه یه تعریف درست و حسابی از عشق داشته باشه... می گن لیلی مجنون ته عاشقا بودن... می دونی وقتی مجنون بعد از اون همه دیوونه بازی ها به لیلی می رسه چیکار میکنه؟ عشق از دید هر کسی با دیگرون متفاوته... آبجی فاطمه مهربونم... می گی من و النلز دوباره به هم برسیم... می دونی مهربونم... من همیشه الناز رو یه عشق می دونم... اما الناز نمی تونه قبول کنه که با من باشه... احساس می کنه خیلی بهم خیانت کرده و البته این چیزا برا من مهم نیست... نمی دونم... شاید یه روزی اومدم و اینجا نوشتم من و الناز از صفر شروع کردیم... شادی جان... می دونی که درکت می کنم... دلتو دریا کن ... تو می تونی... باید بخوای... داداش حسام... من کوچولوتم... لطف داری دادا... دوست دارم اگه بتونم کمکت کنم... که ایشالا هیچ وقت درمونده نباشی... مرجان... یه خبری از خودت بهم بده.... ستایش نازنینم... کامنت باحالی گذاشتی... آره والا... انگار اگه عشقی انجام داشته باشه عشق نیس... سیندی معمولا نفر اول... خوشحالم کردی با اون آرزوی خوشگلت... یعنی ممکنه من و سارا یه روزی به هم برسیم... اگه این اتفاق بیفته خوشگلترین و بهترین کادویی رو که بتونم تقدیمت می کنم عزیز... و هستی زندگی... آره... شمارتو بهم بده... باور کن میام تهران می بینمت ... اگه بخوای... تا آپ بعدی بوس بوس بای بای ... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/05ساعت 2:23 توسط کیومرث کیارس |
|
|
صفحه نخست کیومرث در یاهو قدیما چی گفتم |
| درباره کیومرث |
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید...
|
|
RSS
|